<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>روزنامه نگار نو</title>
      <link>http://www.ghajar.ws/</link>
      <description>روزنوشته هاي مصطفي قوانلو قاجار در مورد همه چيز به خصوص رسانه</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1390</copyright>
      <lastBuildDate>شنبه, 08 مردادماه 1390 12:23:40 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>زین پس به جای فالوئر از پی جو استفاده کنیم</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<a href="http://khabgard.com/">سید خوابگرد</a> بحث تازه ای راه انداخته با هدف خدمت به زبان پارسی. سید خوابگرد در <a href="https://plus.google.com/u/0/113891210283132167155/posts/fuMALyFPY1h">گوگل پلاس</a> نوشته: همه‌ی اونایی که شما رو تو گوگل‌پلاس دنبال می‌کنن، لزوماً دوست شما نیستن. ممکنه حتا آشنای شمام نباشن، ولی فالوئر شمان. من خودم از کلمه‌ی «فالوئر» استفاده می‌کنم که خب معنی‌اش دقیقاً می‌شه همون «دنبال‌کننده» که به سلیقه و نظر من کلمه‌ی خوب و قشنگی نیس.
کلمه‌هایی مثل «پی‌جو»، پی‌گیر، پی‌رو، پی‌خوان هم هستن. یا حتا «دنبالنده»!
شمام پیشنهاد بدین یا نظرتون رو بگین.
دقت کنین که موضوع فقط معنای دقیق کلمه‌ی فالوئر نیس؛ صمیمیت این فضا، خیلی دور از ذهن نبودن واژه، زیبایی خود واژه و چیزایی از این دست رو هم در نظر بگیرین.
قصد فرهنگستان‌بازی نداریم ها! یه جور پیشنهاد همفکریه؛ مثه رسیدن به «هم‌خوان» که تو گودر کم‌کم‌ به جای «شئر» نشست و الان دیگه خیلی‌ها دارن استفاده می‌کنن.
پس بیاین درباره‌اش گپ بزنیم. خونه‌ي آخرش اینه برمی‌گردیم به همون فالوئر ;)
به جای فالوئر و دنبال‌کننده چی می‌شه گفت؟
کار قشنگیه که در زبان پارسی جلوی ورود اصطلاحات بیگانه انگلیسی رو بگیریم و براشون معادل های پارسی پیدا کنیم. حتی اگه فرهنگستان به هردلیلی به وظیفه اش عمل نکنه، این کاربران ایرانی هستند که می تونن مثلا به جای واژه share  از کلمه همخوان استفاده کنن که انصافا هم جا افتاده. اما پیشنهادم برای فالوئر این هست:
واژه "پی جو" رو رو میشه اینطور نگاه کرد که جستن و جوییدن دقیقا همون کاریه که ما انجام می دیم و وقتی اشاره می کنیم که دنبال "شخصی" هستیم. به طور مثال من "پی جو"ی خوابگرد هستم، یعنی هم به لحاظ شخصیتی دنبالش می کنم هم از لحاط فکری، پیگیری معنی مناسبی نمی ده و یه کمی حتی به دخالت درامور شخصی و کنجکاوی معنی میده. ضمن اینکه "پی جو" واژه جدیدی هست که بار معنایی مثبت منفی نداره و میشه بهش بار داد. در ضمن میشه باهاش فعل و چیزهای دیگه هم ساخت. یعنی ما نباید فقط به خود کلمه فکر کنیم. باید به ترکیب های دیگر هم فکر کنیم که با یک تیر چند نشون زد.
به طور مثال من در گوگل پلاس در حال "پی جویی" آشنایان و دوستانم هستم. 
برای "پی جویی" کردن دوستانتان از اینجا کلیک کنید 
"پی جویان" خوابگرد بیشتر از 4000 نفرهستند
در واقع بدین ترتیب میشه مثال های ترکیبی زیبایی ساخت
البته "پی خوان" هم خوبه. ضمن اینکه ما هم خوان رو هم داریم. اما معنی کاملی نیست. چرا که ما فقط دنبال خواندن نیستیم. ارتباطات در شبکه های اجتماعی مفهموی فراتر از خواندن داره گاهی به ارتباطات تصویری، دوستی های با دوام منتهی میشه. یعنی در شبکه اجتماعی بر خلاف ماهیت گوگل ریدر ما دنبال فقط خواندن نیستیم. دنبال پیدا کردن و گسترش دامنه ارتباطات بین فردی هستیم. 
بنابراین با وجودی که <strong>"پی خوان"</strong> کلمه خوبیه اما نظرم به<strong> "پی جو"</strong> نزدیکتر است.
]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat-7/90/5/008882.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat-7/90/5/008882.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 08 مردادماه 1390 12:23:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حسرت درناها</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<IMG alt="" hspace=0 src="http://aksonline.ir/fa/wp-content/uploads/ebrahim-haghighi-exib1.jpg" align=left border=0>دیروز رفتم و نمایشگاه رو دیدم بسیار جالب و دیدنی هستن این عکسها و از دور کاملا شبیه یک تابلوی نقاشی هستن.با ابراهیم حقیقی صحبت کردم می گفت که بسیار اتفاقی این عکسها را گرفته و همش حاصل یک بعدازظهر از ساعت پنج تا هفت است. می گفت: نشستیم جایی خستگی در کنیم دیدیم که پرندگان در دسته های بزرگ روی درختان ظاهر شدند. لک لک ها، درناها، کلاغ امدند. ارتفاع درختان بسیار بود و این عکسها در فضای اسمان ابی استانبول به دست امده است. 


 از ابراهیم حقیقی در مورد استفاده از فتوشاپ جهت بالابردن کنتراست برخی عکسها پرسیدم که گفت :همه عکسها طبیعی است و حاصل نور و موقعیت زمانی ایجاد شده است. در چند عکس از نور چراغهای پارک استفاده شده که بر روی درخت ها فضای متضادی را از رنگ های ابی، مشکی و نارنجی فراهم کرده بود.

 ماه نیمه ای که در وسط عکسها دیده می شد هم به این عکسها حالتی رویایی داده بود. درختان سر به فلک کشیده با خطوطی که انگار به هم گره خورده بودند فضاهای نامتقارنی را شکل داده بود. به این فضا حرکت جت ها را هم اضافه کنیم که با خطوط سفید رنگ به همراه حرکت ایرها فضاهای سفید را تقویت می کرد.


اخرین بار با ابراهیم حقیقی در ویژه نامه شرق در مورد مرحوم ممیز گفتگو کردم و حالا پس از سالها در همان سالنی که به اسم مرتضی ممیز است با او گرم صحبت شدم. ایکاش یکی از آن تابلوهای 400 تا 800 هزارتومانی از آن من بود.


عکس‌های این نمایشگاه در هفته‌ی اول فروردین ۱۳۸۹ در باغ گلخانه شهر استانبول گرفته شده و عنوان این نمایشگاه برگرفته از شعری از احمد شاملو است.
این نمایشگاه از ساعت ۱۷ الی ۲۰ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰ در خانه هنرمندان ایران افتتاح می‌شود و تا ۲۵ خرداد ادامه دارد.
خانه هنرمندان ایران: خیابان ایرانشهر، خیابان موسوی، باغ هنر تلفن: ۸۸۳۱۰۴۵۷


پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردرياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده 
در اين قفس تنگ 
نمی خواند.

احمد شاملو]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat-7/90/3/008878.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat-7/90/3/008878.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 21 خردادماه 1390 10:47:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اینطوری روزنامه نگار شدم</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">از صفحه اخر روزنامه بنیان نشانی رو پیدا کردم، ته یه کوچه بن بست توی خردمند جنوبی بود، یه گزارش اجتماعی درباره ازدواج نوشتم( الان که فکرشو می کنم شرمم میاد از اون گزارش) گرفتم دستم و رفتم دم در، مصطفی تاج زاده از روزنامه زد بیرون و سوار رنو اش شد. 


دربونه گفت چی کار داری. گفتم یه گزارش اوردم برای سرویس اجتماعی. زنگ زد بالا و گفت گزارشتو می دم بخونن اگه خوششون بیاد چاپ می کنن. هر روز می رفتم روزنامه می خریدم اما از گزارشم خبری نبود تا اینکه یه گزارش دیگه نوشتم در مورد اینترنت و اینکه جوانهای ایرانی چه استفاده ای ازش می کنن. گزارشمو بردم، این دفه که دربونه زنگ زد گفت برو بالا. رفتم بالا دیدم یه گوشه ابراهیم نبوی نشسته، یه گوشه عیسی سحرخیز، توی یه اتاق هم مسعود بهنود نشسته بود و داشت مطلب می نوشت. 


راهنمایی ام کردم یه خانومی اونجا بود به اسم سحر نمازی خواه که دبیر اجتماعی روزنامه بود. گزارشمو خوند سرسری و گفت می تونی هرهفته یه ستون در مورد اینترنت بدی؟ من من کنان گفتم بله درحالی که در پوست خودم از چنین پیشنهادی نمی گنجیدم گفت می خوام که در مورد رفتار اجتماعی آدمها در اینترنت بنویسی. 


بعدش منو حواله داد به ابراهیم نبوی. داور بهم پیشنهاد کرد که با ادمها در یاهو مسنجر چت کنم و بنویسم. اول خیلی به نظرم پیشنهادش مسخره اومد اما نتیجه کار علی بود. بهم گفت که گاهی خودش مثلا با جنسیت دختر با پسرها چت می کنه. خانم نمازی خواه گفت که بابت هرستون بهم هفت هزار تومن میده.اسم ستونم رو گذاشتم «چت» که هر یکشنبه در صفحه اجتماعی چاپ می شد. این اولین کار حرفه ای ام بود که در مقابلش پول دریافت کردم. اون ستون بازخوردهای فراوانی داشت و برام هردفه ایمیل می اومد، اما طعم شیرین اولین کار حرفه ای چندان دوام پیدا نکرد و روزنامه توقیف شد.  


اون موقع نه پارتی داشتم و نه کسی رو تو مطبوعات می شناختم. خواستم بگم گذشتمو از یاد نبردم و دلم خیلی تنگ شده برای روزنامه نگاری</p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/90/2/008876.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/90/2/008876.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 20 اردیبهشتماه 1390 17:24:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مشعوفم از کاریابی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">توی یکی دو سال اخیر حداقال به بیش از ده نفر کمک کرده ام که برای خودشون در فضای رسانه ای ایران کار پیدا کنند. پیدا کردن کار در رسانه ها در وضعیت موجود کار راحتی نیست. تعداد خبرنگاران بسیار زیاد است و به طور معمول صاحبان رسانه ترجیح می دهند به جای استفاده از افراد با تجربه سراغ آماتورها بروند تا حقوق کمتری بپردازند. این وسط چه بسیارند کسانی که سابقه بیش از ده سال همکاری با رسانه های مختلف را دارند اما کاری پیدا نمی کنند. 


در این مدت سعی کرده ام که کمی منظم تر برای دوستان کار پیدا کنم. هراز گاهی دوستان می گویند که فلان جا نیاز به خبرنگار دارد یا مثلا من بیکار شده ام کاری سراغ نداری؟ در این مدت سعی کردم با استفاده از ابزار رسانه های اجتماعی اگهی های کار را جمع کنم و دسته بندی کنم در یک ایمیل از طرف دیگر از دوستان خواسته ام که پروفایل خودشون رو برایم بفرستند تا آنها را در یک ایمیل دسته بندی کنم. اینجوری اگر کسی دنبال کار بگردد فوری می روم سراغ سی وی ها و بسیار سریع می توانم در میان ادمها جستجو کنم.


قصد دارم سایتی نیز در این زمینه راه اندازی کنم. هدفم پول درآوردن نیست. اما حداقل این سایت باید بتواند خرج خودش را در بیاورد و افراد عادت کنند که مبلغی برای پیدا شدن کار بپردازند. فعلا روزنامه نگاران انقدر تنبل هستند که سی وی مختصری از فعالیت های خود نیز ندارند. ولی سعی می کنم در اینده نزدیک سایتی در این زمینه راه بیندازیم. ممنون میشوم سی وی یا پروفایل کاری خودتون رو برایم بفرستید تا بتوانم پروفایل منظمی و مرتبی تدارک ببینم 


پروفایل خود را به نشانی زیر بفرستید
mos.ghajar{@}gmail.com </p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat-15/90/2/008875.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat-15/90/2/008875.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اقتصاد</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 03 اردیبهشتماه 1390 10:46:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آزاد هستم چون خودسانسوری می کنم</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">بحث های موافقین و مخالفین کار کردن برای روزنامه مشایی را خواندم. لب کلام موافقین مشکلات معیشتی و روزنامه نگاری حرفه ای بود و اینکه ادمها طبق اعلامیه حقوق بشر آزادند. مشکلات معیشتی و اقتصادی به جای خود قابل درک است. هرچند تاریخ روزنامه نگاری ایران کم از این دوره ها نداشته و این برای اولین بار نیست که چنین فضایی شکل می گیرد. 


در بسیاری از این ایام روزنامه نگاران فراوانی بوده اند که تغییر شغل داده اند و سراغ کارهای دیگر رفته اند. از شغل های مرتبط فرهنگی نظیر ویراستاری کتاب، روابط عمومی، تدریس بگیرید تا شغل های غیر مرتبط مانند بنگاه معاملات ملکی تا فروشندگی لباس. بنابراین در همه اعصار و زمانها روزنامه نگارانی بوده اند که سعی کرده اند تا با تغییر شغل کار بهتری از نظر درآمداقتصادی برای خود فراهم کنند. آنهایی که به دنبال معشیت بهتر هستند قطعا روزنامه نگاری را انتخاب نمی کنند و می توانند سراغ کارهای دیگر بروند. اما آنهایی که می مانند و روزنامه نگاری را دوست دارند، احتمالا عشق و اشتیاق فراوانی دارند. به نظرم کمتر پیش می اید که روزنامه نگار حرفه ای باشی و کاری غیر از روزنامه نگاری پیدا نکنی.


 در بدترین شرایط هم کارهایی پیشنهاد می شود که لزوما مطبوعاتی نیستند اما مرتبط به حرفه روزنامه نگاری هستند. به طور مثال یه شرکت خصوصی در زمینه بافت های فرسوده از من درخواست کرد که برایشان بولتنی در این خصوص در بیاورم که در سطح یک منطقه از تهران با تیراژ ده هزارنسخه منتشر می شود و به رایگان در اختیار شهروندان قرار می گیرد. نظیر چنین کارهایی و همچنین ایجاد ستادهای خبری نیز فراوانند. بنابراین اگرچه مشکل معیشت قابل درک است اما با معیشت نمی توان کار کردن در روزنامه مشایی را توجیه کرد.


مسئله دوم «روزنامه نگاری حرفه ای» است که با هیچ چسبی نمی توان آن را به کار کردن در روزنامه مشایی چسباند. در تعریف یک روزنامه نگار حرفه ای اگرچه موضوع کار کردن با معیارها و اصول یکسان خبرنویسی آمده اما سوال اینجاست که ایا نوشتن یک خبر با معیارهای حرفه ای در هر روزنامه ای یکسان است؟ آیا اگر یک روزنامه نگار حرفه ای همه معیارهای نوشتن یادداشت را فراهم کند می تواند یادداشتش را در هر روزنامه ای چاپ کند چون اصول یادداشت نویسی را رعایت کرده است؟ 


آیا نویسندگانی که به طور مثال در گاردین مطلب می نویسند به روزنامه دیلی میرور هم مطلب می دهند؟ آیا توماس فریدمن ستون نویس نیویورک تایمز می تواند مطلبش را در روزنامه نئومحافظه کار واشینگتن تایمز کار کند؟ پر واضح است که خیر. بنابراین در این زمینه اگر کسی عقاید موافق یا همسو با دیدگاه اقای مشایی نداشته باشد نمی تواند در چنین روزنامه ای کار کند مگر این که دیدگاه های خودش را سانسور کند و سعی کند مطابق ذهن و نظر خود را مطابق دیدگاه سیاستگذاران تطبیق کند. 


در واقع اینجا خود به خود سومین بهانه یا توجیه هم لوث می شود. اگر کسی اعلامیه حقوق بشر را مثال می آورد و معتقد است چون آزاد است می تواند برود در روزنامه مشایی کار کند باید توجه داشته باشد که بهای این آزادی را باید با خودسانسوری و آزاد نبودن در چاپ دغدغه های ذهنی خودش پرداخت کند. بنابراین این آزادی دچار پارادوکسی عجیب است. انهایی هم که برای خودسانسوری مثال روزنامه های دیگر را می زنند باید به این نکته توجه داشته باشند که مفهوم خودسانسوری ذهنی است. 


ممکن است شما در روزنامه شرق یا روزگار مجبور باشید 30 درصد خود را سانسور کنید تا باورهای ذهنی خودتان را چاپ کنید اما با همان باورها در روزنامه وطن امروز یا روزنامه مشایی مجبور با خودسانسوری تا 80 درصد هستید. البته در مثل مناقشه نیست و این اعداد فرضی و نسبی هستند اما مفهوم این است که نمی توان روزنامه نگاری حرفه ای را با کار کردن برای روزنامه ای که ممکن است دیدگاه سردمدارش را قبول نداشته باشید توجیه کنید. 


جمله جالبی از محمد قائد نویسنده و روزنامه نگار:اين اندرز كه قلمزن مطبوعات به اندازۀ توريست ِ خوش‌خلق بيطرف بماند و درگير موضوعها نشود كمی زيادی شيك و بلكه غيرعملی است.</p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/90/1/008874.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/90/1/008874.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 20 فروردینماه 1390 13:07:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دلتنگی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">دلم برای نوشتن تنگ شده، برای وبلاگ نویسی، برای روزهایی که این وبلاگ رونق داشت و مطالبی که این گوشه آن گوشه لینک می خورد و دیده می شد. لابد می گویی خب بنویس چه مرگت است؟ راستش به برخی از دوستانم که این روزها پر گو شده اند حسودی ام می شوم. آن روزها به هردلیلی کمتر می نوشتند و این روزها با فراغ بال می نویسند. 


اما من باید برای نوشتن هیی هرچند ساده ملاحظه هزار و یک چیز بکنم و به چند نفر هم نشان دهم که فلانی بیا و ببین یک وقت چیزی ننوشته باشم که به کسی بر بخورد یا برایم دردسر درشت شود. این است که دیگر قیدش را کلا زده ام. خسته شدم از ملاحظه و هزار جور خود سانسوری. به همین خاطر اینجا کمتر می نویسم یا اصلا نمی نویسم.


البته من که نویسنده سیاسی هستم و نه دنبال نوشتن درباره سیاست هستم، اما حوصله ملاحظه ندارم، ملاحظات من ممکن است لزوما آدمهای سیاهی هم نباشند، ممکن است یک استاد دانشگاه باشد، یک گزاره فرهنگی باشد، یک باور نادرست باشد، اما حوصله کل کل کردن با این و آن را ندارم.به همین دلیل نمی نویسم. اما دلم تنگ شده تشنه نوشتن شدم، اما از این آب نمی نوشم.


امروز دوستی برای مصاحبه پایان نامه اش آمد، موضوعش آینده روزنامه نگاری ایران در بیست سال آینده بود. سعی کردم آینده ای که ترسیم می کنم واقع بینانه باشد، اما به تلخی گرایید. این دوست گفت که برخی اساتید آینده را و پر امید توصیف کردند اما شما نا امید هستید،گفتم من نیز خوشبینانه و در اوج دوران رونق مطبوعات وارد این حرفه شدم، اما امروز مثلا با استعفای احمد غلامی از روزنامه شرق آیا می توانم از امیدواری سخن بگویم؟</p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/10/008872.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/10/008872.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 14 دیماه 1389 16:40:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شهر ديوانگان</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">ديشب در كوچه ما صداي دعوا بلند بود، مادر ميانسالي داد مي زد كه دخترم را پنج سال است اسير كرده ايد و يك لقمه نان جلويش مي اندازيد. در مقابل خانواده شوهر انواع توهين ها را نثار اين خانم كردند و به او ... گفتند. 


همسايه ها همه لب پنجره بودند. كار انقدر بالا كشيد كه داماد از راه رسيد و به طرف مادر زن حمله ور شد با انواع توهين هاي ناموسي، چند نفري از همسايه ها به كوچه امدند تا آنها را از هم جدا كنند. يك موتوري هم كه راننده اش محاسن بلندي داشت دوري در كوچه زد و رفت، انگار امده بود چك كند كه اين دعواها و سروصداها خداي ناكرده امنيت ملي را به خطر نينداخته باشد.


سرانجام همسايه ها موفق شدند دوطرف را از هم جدا كنند. دعوا در خانواده اي اتفاق افتاد كه تا به حال چنين سابقه اي نداشتند. ماجرا ساده است. پسري كه توان خرج و مخارج زندگي ندارد و تازه در اين شرايط سخت صاحب فرزند شده اند. همسرش مجبور شده در خانه پدر شوهرش و با آنها زندگي كند. زن و شوهر با همديگر دعوا كرده اند و شوهر زنگ زده به مادرزن كه ... بيا و .. ات را جمع كن.


كل دعوا ناشي از مشكلات اقتصادي بود اين برشي از زندگي در شهر «ديوانگان» است.</p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives//89/6/008868.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives//89/6/008868.php</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 22 شهریورماه 1389 16:29:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ببخشيد كه حوصله نداشتم</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[امروز داشتم با دوستم درباره روزخبرنگار و پيامك هاي تبريك جماعت خبرنگار حرف مي زدم. پيامك هايي پر از ياس و نااميدي و اخرش يه تبريك. 

 
فلسفه اين تبريك صنفي چيه؟ بذارين وضعيتي رو كه الان در مطبوعات حاكم هست براتون شرح بدم، خودتون قضاوت كنين ببينين جاي تبريك گفتن باقي مي مونه؟

 
اينكه يه عده از دوستان خبرنگار حاضرن تحت هر شرايطي روزنامه نگاري كنن. البته انگيزه ها فرق مي كنه. يه عده حاضرن به خاطر اينكه اسمشون توي چشم باشه و سابقه روزنامه نگاري براي خودشون دست و پا كنن، يه عده به خاطر مشكلات مالي، يه عده به خاطر اينكه كار ديگه اي بلد نيست.
 

اما به چه قيمتي اين عده حاضرن توي روزنامه ها كاركنن؟ حتي اگه چند ماه حقوق نگيرن؟ حتي اگه بهشون بي احترامي بشه؟ حتي اگه ازشون مدرك سوپيشينه بخوان؟ حتي اگه براحتي و با كوچكترين بهانه اي اخراج بشن؟ حتي اگه از طبيعي ترين امكانات مثل بيمه شدن توسط كارفرما محروم باشن؟ حتي اگه هيچ قرارداد كاري نداشته باشن؟ 
 

اينها باعث شده تا هميشه كارفرما دست بالا بشه. اگه بهش بگي كه اين رقم كمه، مي دونه كه صد نفر ادم اين بيرون در وايساده و حاضره بياد تو. ماها حتي مثل بناها اتحاد نداريم. بنا و نقاش و كابينت ساز از يه قيمتي پايين تر نمياد، چون مي دونه كه در نهايت به نفع خودش نيست. بنا قيمت رو نمي شكونه و حاضر نيست اگه دستمزدش روزي 20 تومن باشه با 10 تومن بياد كار كنه. اما خبرنگارها اين كار رو مي كنن. با كمترين حقوق حاضرن كار كنن با 200 تومن با 300 تومن. بنابراين كارفرما نمياد براي يه خبرنگار 800 تومن هزينه كنه، چون مي دونه كه كلي خبرنگار بيكار هست. 


اين وسط ما شاهد افت كيفي مطالب روزنامه ها و نشريات هستيم. دوستان بسياري خارج از كشور رفتن، جاي خالي اونها رو خبرنگاراني با تجربه هاي كمتر و آموزش هاي ناكافي پر كرده اند. در وسط بيش هر چيز خلا صنفي احساس ميشه. انجمن صنفي كه كلا تعطيل شد. 


جماعت خبرنگار پشت هم نيستن، هيچ تشكل و عامل وحدتي بينشون وجود نداره. خبرنگارها اين روزها بي پناه تر از هميشه هستن. واقعا نمي دونم كه توي وضعيت براي چي و به چه دليل بايد روزخبرنگار رو تبريك بگم و پيامك بزنم. چون فكر مي كنم خبرنگاري كه نمي تونه حق خودشو بگيره، نمي تونه دم از ازادي، ازادگي و دفاع از مظلوم بزنه، چون خودش يه جورايي داره بهش ظلم ميشه


من رو ببخشيد كه جواب پيامك هاتون رو ندادم، ببخشيد كه پيامك نزدم، ببخشيد كه حوصله نداشتم. 

<a href="http://www.mardomak.org/news/Mostafa_ghajar_iranian_journalists/">بازتاب مطلبم در سايت مردمك </a>]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/5/008864.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/5/008864.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 18 مردادماه 1389 16:40:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حادثه زاهدان خبر اول است نه خبر سوم!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[ماجراي تلخ بمبگذاري در مسجد جامع زاهدان ديشب اتفاق افتاد. امروز ظهر منتظر بودم تا ببينم رسانه ملي درباره اين خبر چه مي گويد  منتظر ماندم گاهي مي زدم كانال پنج تا تصاوير فيلم مسخره‌اي را نگاه كنم كه ماري بزرگ و دراز دنبال ادم ها مي كرد

واقعا غير حرفه اي و غير اخلاقي بود كه چنين حادثه اي در خبر سوم كار شود. هيچ توجيهي پذيرفته نيست، با كار كردن به عنوان خبر سوم ما نمي توانيم از ابعاد منفي حادثه بكاهيم و جوري نشان بدهيم كه انگار حادثه اي كوچك و كم اهميت تر اتفاق افتاده است.ضمن اينكه بي اهميتي يك رسانه به چنين حوادثي كه تعداد زخمي هاي ان از صد نفر فراتر رفته و نزديك 30 كشته داشته باعث بي اعتمادي مردم منطقه سيستان و بلوچستان مي شود انها منتظرند واكنش هاي رسمي را ببيند و اطلاعات بيشتري در مورد چرايي ماجرا پيدا كنند. در واقع بي اهميت جلوه دادن اين خبر يك جور بي احترامي به ساكنان و مردم شريف سيستان و بلوچستان بود كه در اين حادثه دردناك و تروريستي عزيران خود را از دست دانند.


از همه بدتر اينكه پوشش غير حرفه اي چرايي اين حادثه است. اينكه هنوز مشخص نيست كه اين حادثه چرا و چگونه اتفاق افتاده بلافاصله كارشناس صداوسيما آن را به ماجراي شهرام اميري ربط مي‌دهد.اقاي حسن عابديني از جمله كارشناساني است كه من سالهاست <a href="http://abedini85.persianblog.ir">وبلاگ</a> خوبش را در زمينه اموزش مسائل رسانه ها به خصوص تلويزيون مي خوانم از ايشان تعجب مي كنم كه چرا خود را در جايگاه تحليلگر سياسي نشانده است. او يك مدرس و تحليلگر حوزه رسانه است. اقاي عابديني در حالي كه نهادهايي مثل وزارت امورخارجه و وزارت اطلاعات صلاحيت اظهار نظر در اين زمينه را دارند شما چرا خودتان را جاي انها مي نشانيد.ثانيا مگر در صداوسيما كارشناس سياسي ديگري پيدا نمي شود كه شما بدون هيچ گونه مدرك و سندي اين ماجرا با مسئله شهرام اميري ربط مي دهيد؟


بهتر بود در اين زمينه صدا و سيما از نهادهاي امنيتي و يا دولتي درخواست مي كرد كه آنها در مورد اين حادثه تروريستي نظر دهند.]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/4/008861.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/4/008861.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>جمعه, 25 تیرماه 1389 16:24:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزنامه توقیفی مدرسه شد</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[خواب دیدم وارد حیاط روزنامه شدم، حیاط خلوت بود و کسی آنجا نبود، وارد راهرو که شدم صدای ادمها در راهرو پچیده بود، چند کودک از در یک اتاق بیرون آمدند. روزنامه توقیف شده تبدیل شده بود به یک مدرسه ابتدایی. یادم نمی اید دخترانه بود یا پسرانه و یا حتی مختلط. در خواب اصلا تعجب نکردم. رفتم در یکی از اتاقها را زدم، یکی از خبرنگاران روزنامه که به نظر می رسید معلم بود با دبیر مدرسه که نسرین تخیری بود چانه می زد که فلان کلاس را به او بدهد. انگار هر کسی مسئول و دبیر یک بخش از مدرسه بود. سیستم جالبی داشت این مدرسه. توی خواب فکر کردم که به نسرین پیشنهاد بدهم که کلاس تاریخ را بدهد به من. 


<strong>عناصر مرتبط با خواب</strong>
چندی پیش یکی از استادان ارتباطات گفت چرا نمی روید و مجوز یک مدرسه غیرانتفاعی را بگیرید
جمعه متوجه شدم که یکی دوستان نزدیک و شریف که اتفاقا از اهالی اینترنت است در مدرسه ای درس می دهد.


اوائل هفته با یکی از دوستان که چندماهی ازش بیخبر بودم چت کردم و گفت در مدرسه ای معلم شده.
یکی از دوستان روزنامه نگار که کاملا فضای رسانه ای را رها کرده و شغل شریف معلمی را انتخاب کرده است.


دوسال پیش تابستان در یکی از دبیرستانها تاریخ صفوی درس دادم. پیشتر در یک دبیرستان روزنامه نگاری درس داده بودم. 

حالا اگر دوست دارید تحلیل کنید.


شباهت های مدرسه و روزنامه
شباهت های روزنامه نگاری و معلمی
شباهت مخاطبان و کودکان دبستانی 
شباهت های روزنامه توقیفی و تحصیل]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/2/008860.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/2/008860.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 18 اردیبهشتماه 1389 21:36:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تحلیل مصاحبه احمدی نژاد و استفانوپولوس</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[این روزها که بحث اقامت بن لادن در ایران داغ شده و حتی برخی از رسانه های خارجی این مسئله را <a href="http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/middleeast/iran/7680557/Osama-bin-Laden-living-in-luxury-in-Iran.html">مطرح می کنند </a>، توجه شما را به بخشی از مصاحبه <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/George_Stephanopoulos">جورج استفانوپولوس</a> جلب می کنم که این شایعه را با محمود احمدی نژاد مطرح کرده است. 

اولین نکته جالب اینجاست که روزنامه گاردین این مسئله را محتاطانه و در <a href="http://www.guardian.co.uk/world/richard-adams-blog/2010/may/05/osama-bin-laden-mahmoud-ahmadinejad-washington">وبلاگ خود </a>مطرح کرده است، چرا که اساسا سند و مدرک قطعی برای آن وجود ندارد. اما روزنامه ای مانند دیلی تلگراف به راحتی <a href="http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/middleeast/iran/7680557/Osama-bin-Laden-living-in-luxury-in-Iran.html">خبر آن</a> را منتشر کرده است. این مسئله به تفاوت دیدگاه دو روزنامه در پرداخت عینی خبر بر می گردد.


نکته دوم شیوه سوال و جواب این گفتگو است که می تواند مورد استفاده دانشجویان روزنامه نگاری و خبرنگاران داخلی قرار بگیرد که چگونه احمدی نژاد پاسخ می دهد و مصاحبه گر چگونه تلاش می کند تا بتواند لااقل یک کلمه به عنوان برگ برنده  در پایان مصاحبه بگیرد. در واقع آخرین سوال یک مصاحبه می تواند به جای جمله های کلیشه ای که ایا حرفی برای پایان ندارید با سوال در مورد یک موضوع بحث انگیز تمام شود. معمولا این سوال در ته مصاحبه می آورند که اولا طرف مقابل اگر به هردلیلی مصاحبه را تمام کرد، اصل مصاحبه و سوالهای اصلی انجام شده باشد. از سوی دیگر اگر این ریسک بگیرد و طرف مقابل نکته ای بگوید یا گاف دهد که خوشا به حال مصاحبه گر. البته این تحلیل برپایه محتوا است و من تصویر این مصاحبه را ندیدم که بتونم زبان بدن هردوطرف رو تحلیل کنم. قضاوت در مورد برنده و بازنده مصاحبه با خودتان


استفانوپولوس: اگر شما بدانید که اسامه بن لادن در تهران بوده، ایا بن لادن به رسم مهمانوازی آن جا بوده؟ آیا او را اخراج کرده اید؟ یا دستگیر شده است؟(به مصاحبه شونده القا می شود که به نوعی حضور بن لادن را بپذیرد)


احمدی نژاد: شنیدم که بن لادن در واشینگتن است (مصاحبه شونده بدون تکذیب و تایید سعی می کند جواب را اصطلاحا فوروارد کند، به بیان دیگر کیش شدن در شطرنج را با کیش کردن طرف مقابل پاسخ می دهد.)


استفانوپولوس: نه نشنیدی (مصاحبه گر سعی می کند بی مدرک بودن گفته وی را یادآوری کند و اینکه خونسردی خود را از دست نداده است.


احمدی نژاد: شنیدم، اواینجاست. زیرا او همکار سابق بوش بوده، در حقیقت اونها در روزگار قدیم با هم همکار بوده اند. شما می دونی اینو که اونها با هم در تجارت نفت بودند. بن لادن هرگز با ایران همکاری نکرده در صورتی با بوش همکار بوده (مصاحبه شونده سعی دارد استدلالهای خود را برای ادعایش کامل کند و مصاحبه گر را کاملا از رسیدن به جوابی که می خواهد ناامید کند. )


استفانوپولوس: یعنی به طور کامل تکذیب می کنید که الان بن لادن در تهران است؟ او نیست؟ بن لادن الان در تهران نیست؟ (مصاحبه گر با تکنیک تکرار سوال سعی می کند تا طرف مقابل را دستپاچه کند و او را به سمت بلی یا خیر سوق دهد)


احمدی نژاد: خاطر جمع باش که در واشینگتنه، من فکر می کنم به احتمال زیاد او اینجاست (مصاحبه شونده ادعای خود را تکرار می کند)

استفانوپولوس: با شما موافق نیستم ممنون از وقتی که به ما دادید. (مصاحبه گر با آن که اصولا نباید قضاوت شخصی کند، اما به نظر می رسد که به نوعی به تله مقابله به مثل افتاده و مصاحبه را تمام می کند)


تکمیلی:<a href="http://www.hamshahritraining.ir/news-3005.aspx">ترجمه فصل «تکنیک‌های مصاحبه» از کتاب «مصاحبه برای روزنامه‌نگاران» نوشته سالی آدامز و وینفورد هیکس</a>]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/2/008854.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/2/008854.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 15 اردیبهشتماه 1389 10:22:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لات بازي از نوع رسانه‌اي</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[سردبيري را گفتند كه اين قسمت از مطالب شما دزدي است. نويسندگان شما به جاي گزارش وقايع روزگار، سر از اينترنت در مي آورند و همان ها را به عنوان مطلب قالب مي كنند. سردبير بادي به گلو انداخت و فرمود كه هر كجا من صلاح بدانم از اينترنت استفاده مي كنند. 


ساعاتي بعد مباشرش آمد و بناي لات بازي درآورد، شاخه و شانه كشيد براي نسوان، اما كارگر نيفتاد. حاليا مباشر سعي كرد از در دوستي و اخوت وارد شود تا بلكه غائله را بخواباند. مطالب اينترنتي را نشانش دادم. گاردم را بسته بودم. توي دلم گفتم« اگه لات بازي در بياري پاشنه رو ور مي‌كشم» مباشر اما پذيرفت و تسليم شد بي آنكه گرد و خاكي بلند شود. خس و خاشاكي بيش نبود. 


محمد قائد درباره كپي رايت و اينگونه مسائل مطلبي نوشته كه سردبير مذكور و مباشرش را به خواندن آن توصيه مي كنم. 

<a href="http://www.mghaed.com/ ">در راستای ايرونی‌بازی</a>


تكميلي:<a href="https://www.ijnet.org/fa/ijnet/training_opportunities/%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82">گفتگو با مسعود بهنود درباره اخلاق روزنامه نگاري </a>  


دوستي ناشناس كامنت گذاشته ونوشته:می خوای همین یک لقمه نونی که بهمون می دن را هم ببرن ؟ ای مصطفی 



اقا جان من كي باشم كه بخوام نون كسي رو اجر كنم، ولي خداوكيلي نوني كه با كپي كردن دسترنج ديگران به دست مياد، به نظرت خوردن داره؟  ]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat-5/89/2/008853.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat-5/89/2/008853.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اخلاق رسانه‌اي</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 14 اردیبهشتماه 1389 10:22:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گرداب توهم</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[چه قدر دردناك است كه ببيني عده‌اي به اين شوي تلويزيوني دلخوش كرده اند و مدام در حال عكس گرفتن از ببرها هستند كه نسل ببر مازندران احيا شد. برخي روزنامه ها و سايت ها هم به اين توهم دامن مي زنند. 


يادداشت ناصركرمي درباره معاوضه پلنگ و ببر<a href="http://www.iren.ir/NSite/FullStory/?id=2397"> خواندني</a> است. چه خوب گفته:«مردم از آن رو در آب غرق مي شوند که دچار توهم وزن هستند. و اگر از اين توهم رها شوند ديگر غرق نخواهند شد. تن بدهيم به شوآف هاي پيرامونمان و از زندگي لذت ببريم.»


چندي پيش با دكتر اسماعيل كهرم <a href="http://www.chn.ir/news/?section=1&id=32342">حرف زدم</a> در اين باره و او نيز گفت كه حتي اگر ببرهاي نگون برگشته تمايلي به جفت گيري پيدا كنند و احيانا بچه هايي از ان متولد شود، باز اين سير طبيعي نخواهد داشت و منجر به تنوع زيستي نمي‌شود. يادم هست كه سال گذشته با يكي از مسئولين سازمان محيط زيست <a href="http://www.chn.ir/news/?section=1&id=32452">حرف مي‌زدم</a> كه مي‌گفت روسها كار خود را خوب بلدند. آنها پلنگي از ايران برده اند از پارك تندروه نزديك مرز تركمنستان و پلنگي ديگر از تركمنستان گرفته اند تا از نظر نزديكي اقليم با هم يكسان باشند. 


اين توهم را همه جا و همه مدلش مي توان ديد. استاد دانشگاه، فيلمساز، سياستمدار، هنرمند و هركس ديگر. توهمي كه فكر مي كني ميتواني ديگران را گول بزني نسبت دانش و علمت، نسبت به مقبوليت سياسي ات و نسبت كارهاي هنري ات و هرچه كه به آن مفختري. خوشا به حال آنان كه حداقل خودشان وقتي روبروي آينه مي ايستند مي دانند كه چيزي نيستند. اما بدا به حال كساني كه باور مي كنند كسي هستند، چيزي شده‌اند. اينان در گرداب توهم غرق خواهند شد.  ]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat-1/89/2/008847.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat-1/89/2/008847.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چركنويس ذهن</category>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 05 اردیبهشتماه 1389 14:32:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزنامه نگار محبوب، روزنامه نگار خطرناك</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[از تو مي پرسد شغلت چيست؟ مي‌گويي خبرنگاري، كمي دور و بر خودش را نگاه مي‌كند و آهسته به تو مي‌گويد كه خطرناك نيست و تو مي‌ماني كه ايا دو واژه خبر و خطر مترادف شده‌اند؟ يا خبرنگار با خطرناك!


شبكه سوم سريال پخش مي‌كند، افسرآگاهي در سريال مي‌گويد: اه خسته شدم از دست اين خبرنگارها و تو مي‌ماني كه دو واژه خبرنگار و فضولي با هم مترادف شده اند؟


گرچه تاريخ‌نويسان مطبوعات مي گويند كه همواره اينگونه بوده و خواهد بود. خبرنگار در همه جا فضول، سمج و خطرناك است. اما در روزگاري نه چندان دور، خبرنگار مشهوري در مطبوعات بود كه هواخواه داشت وعاشق پيشه. از اين گفتن و از او امر كردن.


دست و دلش مي لرزيد براي تكان‌ تكان‌هاي قملش. كرنش را وظيفه مي‌دانست و چاكري را در حق روزنامه‌نگار تمام كرده بود. 


حكايت شيفتگي و دلداگي بود ميان خواننده و نويسنده. اين داستان سالهاي سال ادامه داشت تا آن كه روزنامه‌نگار را حكايت ديگري آمد. او بار سفر بست و براي هميشه ترك وطن كرد. 


بين عاشق و معشوق هزاران كيلومتر فاصله افتاد. عاشق تلفن را بر مي‌داشت و ياد ايام گذشته را مي‌كرد. ياد كرشمه‌هاي قلمش و ياد به گوش جان شنيدن‌ها


اما هرچه محبوب را مي جست كمتر مي‌يافت. هرچه او را پي مي‌گرفت، نشاني از او نبود. روزنامه‌نگار در دنياي ديگري بود و احوال ديگري داشت.


تا انكه عاشق جستن را به كناري نهاد و با دلي اندوهبار و قلبي شكسته، خاطره‌اش را در بيتي خلاصه كرد و در جلوي داشبورد تاكسي مسافركشي‌اش نصب كرد.   


تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول 
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل 


*** 

<a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1522608">روزنامه بهار توقيف شد</a>]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/1/008845.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat/89/1/008845.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه نگاري</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 31 فروردینماه 1389 13:09:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دنبال گورستاني براي دفن سال 88</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[روزها مي‌گذرد و من به دنبال تازه ها هستم هنوز. راه هاي تازه و حرف هاي تازه
ميان راه هاي تازه دنبال درس و تحقيق هستم و حرف هايي كه تا به حال نشنيدم را مي‌خواهم بشنوم. مثل اين <a href="http://parvande.net/">مجله</a> با نويسندگاني گمنام(لااقل من نمي‌شناسمشان) منابع انگليسي كه در رابطه با تحقيقاتم مي‌خوانم. 

آخر سالي كه گذشت اصلا دست و دلم به نوشتن آنچه در سال 88 بر سرم آمد نرفت. بسان بدعتي كه براي خودم در <a href="http://www.ghajar.ws/archives/cat-1/86/12/007819.php">سالهاي پيشين</a> گذاشته بودم. 

 پس سال 88 را با همه تلخي‌ها،‌ زجرها و مرارت‌هايش پشت در گذاشتم و به سال جديد آمدم. اصلا دوست دارم سال 88 را حذف كنم و جايي مرده اش را چال كنم. اگر شما گورستاني برايش سراغ داشتيد خبرم كنيد.

پي نوشت:
مجله اينترنتي<a href="http://www.fasleno.com/"> فصل نو</a> يكي از بهترين مجلاتي است كه در زمينه علوم اجتماعي منتشر مي‌شود. اين مجله را هم كماكان سر مي زنم
]]></p></description>
         <link>http://www.ghajar.ws/archives/cat-1/89/1/008842.php</link>
         <guid>http://www.ghajar.ws/archives/cat-1/89/1/008842.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">چركنويس ذهن</category>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 23 فروردینماه 1389 15:04:24 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

